تبليغاتX
! درد و دل !
هرچی دوس داری بگو!!!
سلام!

بعد حدود یه سال اومدم اینجا!

دلم تنگ شده بودااا!

پیشاپیش تولد مجتبی جونمو تبریک میگم!!!!ـــــــــــــ

با همه ی آرزوهای پارسال!!!!  ــــــــــــــــــ

یه مطلب قشنگ یه جا دیدم دلم نیومد نذارم!

.

.

.


یه شب اومدی ساده و اروم نشستیم با هم خرف زدیم از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از تنهاییمون.
به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم
به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که برای هم پشت محکمی باشیم
به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که با هم مثل اینه باشیم اینقدر صاف که شیشه ی زشتی ها و زیبایی هارو تو دل هم ببینیم.
به زبون نیاوردیم قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم.
به زبون نیاوردیم تصمیم گرفتیم با هم کامل باشیم .
به زبون نیاوردیم خواستیم به همدیگه ارامش هدیه کنیم.
به زبون نیاوردیم از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزارو به هم گفتیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تا اینکه یه شب اومدی
به زبون اوردی که باید برم!!!
به زبون اوردم که چرا؟
به زبون اوردی که باید بدون من زندگی کنی!!!
به زبون اوردم که سخته
به زبون اوردی که قرارمنواین بود که در یاد هم باشیم!!!
به زبون اوردم که مگه می شه به یادت نبود
به زبون اوردی قول دادی محکم باشیم!!!
به زبون اوردم م بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود
به زبون اوردی دیگه نمی شه ، دیگه وقتشه از هم دور باشیم!!!
به زبون اوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمی شه
به زبون اوردی که موافقی همه چیز تموم بشه؟
به زبون اوردم اگه تو می خواهی من چی کارم
به زبون اوردی بعد از من چی کار می کنی؟
به زبون اوردم زندگی می کنم با تمام چیزهای خوبی که برام گذاشتی
نگات کردم ، نگام کردی
سکوت کردم ، سکوت کردی
لبخند زدم ، لبخند زدی
گفتی پس برم؟
هیچی نگفتم...
گفتی حرفی نداری ، نمی خواهی چیزی بگی ، حرف آخر؟
گفتنم دوستت دارم
گفتم تو چی حرفی نداری؟
هیچی نگفتی...
گفتم دوستم داری؟
گفتی نه
لحظه ی آخر بود
هر دو ساکت
هر دو مات
هردو در انتظار
با نگاهم پرسیدم همین؟
تو زید لب زمزمه کردی این رسم روزگاره !!!
هر دو یک نفس عمیق کشیدیم
تا بگیم می تونیم
تا بگیم محکمیم
دستامون
نگاهمون و
راهمون از هم جدا شد
و خلاف جهت هم قدم برداشتیم
نگاهم برگشت تا کاسه ی
چشمم آب بریزه پشت پات
و نمی دونستم که چشمای تو هم
خیس خیس شده بودند
وقتی تو همون دم برگشتی تا رفتم منو
به باور بنشونی
تازه فهمیدم
ما باهم
برای هم
گریه کرده بودیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط نینا و یارو  | 

Image and video hosting by TinyPic 

نم بارون
بوي خاک
دستاي سرد
چشماي خيس
دلي که خيلي پر پره
وقتي بغضم و فرو ميبرم
چشمام و باز ميکنم و ذل ميزنم توي دو تا چشم باروني
چهار تا ديواره سفيد
که تورو ياد بهترين روزاي زندگيت ميندازه
دو تا بال پرواز ميخوام
واسه اينکه پر بزنم و بيام درست کنج دلت بشينم
وقتي چشات ميخنده ؛ دلم  آروم ميگيره
بوي ابر مياد؛ بوي زندگي ؛ بوي تولد
حس گنگ خواب و توي سرم  خيلي وقته که چال کردم
تو که گناهي نداري اگه چشماي نا اميد من ميباره
تو که تنها نبودي و نميدوني تنهايي توي اوج سياهي يعني چي
تو فقط ياد گرفتي که بايد لبخند زد
تو هميشه از گرمي دستاش بي نصيبي
تو باروني ! تو درست يه قطره اشکي توي چشماي مسافر
تو حتي ميتوني بهونه عاشقي پاييز بشي
بي دليل ...بخندي و گريه کني..
تو ميتوني بسوزوني ولي سوخته نشي
اين يعني باور اين يعني حس اين يعني تو
بايد عبور کرد از همه لحظه هاي خموش
اين شب ها صداي هق هق هاي مرا به پوچي ميکشند
انگار تمام شده باشم...انگار که نه
شايد که تمام هم شده باشم
سردي و بي تفاوت
پر شده ام از خالي شدن ها
چقدر تکرار ميکنم که تکرار تنهايي هاست
تمام در ها که بسته ميشوند
تو فقط بايد نگاهت را به تنها روزنه بدوزي
قلب تو چه کوچک بود و بي تحمل
و قلب من عجب وسعتي داشت
اشک هايي که ميچکند
چکه چکه
آب ميشوي ! لحظه لحظه
اين جا غريبه ها که لبخند ميزنند غريبگي هم نميکنند
به آغاز نيستي که فکر ميکنم
غرق خواهش ميشوم
تمنا ميکنم و بوي وحشت ميگيرم
انگار خواب باشم و خوابي در کار  نباشد
دست هاي باد که دست هايم را به حال خود رها ميکند
تاريکي دنيا که هيچ تاريکي قلب خودم هم ديوانه  ام ميکند
هوا سرد سرد شده
اينجا بوي بي کسي مي آيد
و گريه هايي که طعم شکلات ميدهند
براي خواب شدن ؛ قصه هاي بي انتهاي زن کلي کافيست
و براي مجنون شدن همين 2 چشم بي تفاوت
آن روزهايي که بي فردا سپري کرديم
همه فراموش شدند؟
يا همه را زير درخت گيلاس ته باغ خاک کردي؟
تو آنقدر ها هم که ميگويند از سنگ نيستي
يعني کسي که براي دخترک  فال فروش گريه ميکند
نميشود که سنگ باشد..او باد است
که از خيال عشاق ميگذرد
حس ميکند ولي لمس نه
تو فقط وجود من عاشق را انکار ميکني و من
التماس ميکنم که پيدايم کني
آنقدر بي حس شده ام  که
ياد گريه هاي روز هاي بي کسي نيفتم
فقط تنم تب دارد
و چشم هايم بي اجازه بسته ميشوند
خسته ام
دود سيگار
و فضاي خواب آلود اين اتاق
فکر تنهايي را از سرم بيرون نمي آورد
....
ويران شده ام
آبادم کن
گرمم کن
سردم
خيسم
از تمام شعر هايم که خيس شدند
کلمات سياهي ميچکد که ديوانه ام ميکند
زير آفتاب هم که پهنشان کنم باز هم ميچکند
انگار که لذت ميبربند جزغاله ام کنند
....
بوي پاييز مي آيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط نینا و یارو  | 

سلام !

امیدوارم که همگی  خوب خوش و سر حال باشین و بیشتر از همیشه بهتون خوش بگذره........

یه مدته کوچولو نبودم "ببخشید" اصلا وقت آپ کردن بلاگو نداشتم .....

 اما .... ممنون از اون دوستای خوب و مهربون همیشگی که لطف کردن و بهم سر زدن و نظر دادن ....

آپ امروز با قبلی خیلی فرق میکنه.....

چون اون روزی که اومدم و بدون چچکنویس آنلاین اونارو نوشتم حالم خیلی بد بود !

اما امروز .....

امروز اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که بیام اینجا ...!!!

 نمیدونم چطوری... ولی تو همین مدت کم ...این وبلاگ کوچولو واسم مثه یه دفتر خاطرات شده که دوس دارم همۀ اتفاقای خوب و بد زندگیمو توش بنویسم تا همیشه یادگار بمونه...

امروزم یه روز خوبه...

امروز تولد یکی از بهترین دوستامه که متاسفانه نمیتونم کادویی تولدشو بهش بدم ...واسه همین تصمیم گرفتم بیام اینجا و این متنو بنویسم شاید ...

یه کوچولو از مهربونیایی که در حقم کرده جبران بشه...

دوست عزیزم :

تنها کادویی که میتونم بهت بدم اینه که از ته دلم  آرزو میکنم" به همۀ آرزوهات برسی"و از راه دور بگم:

 

                                         ... تولدت مبارک گلم  ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط نینا و یارو  | 

 

 

اشتباه !

اشتباه !

اشتباه ! بازم اشتباه !!!

نمیدونم چرا از این همه اشتباه درس نمیگیرم ؟؟؟! نمیدونم ...

هر دفه وقتی نتیجۀ اشتباهامو میبینم به خودم میگم این دیگه دفۀ آخره !میگم دیگه تکرار نمیشه !!!

دیگه اشتباه نمیکنم !میگم آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه ! ولی آخرش میفهمم که اصلانم عاقل نیستم !

به خودم قول میدم دیگه این راهو نرم و نمیرم !!!اما همه این قول و قرارا یه هفته ام دووم نمیارن!

دوباره نقطه سر خط ...

میدونم دارم اشتباه میکنم به خودم میگم "نرو" راهی رو که تا آخرشو حفظی نرو!چیزی جز ناراحتی و غصه برات نداره "نرو" !

ولی انگار صدای خودمو نمیشنوم!بازم دارم خودمو گول میزنم...

بازم سر همون دوراهی وایستادم!همونجایی که قرار بود دیگه گذرم بهش نیفته !بازم گیجم!

اما نمیخوام دیگه گذرم به اینجا بیفته!

خیلی فکر کردم چرا؟؟؟آخه اشتباهم کجاست؟؟؟

من؟من که همه رو نصیحت میکنم من که همه رو از اینجا دور میکنم !چرا خودم هنوز سر دوراهی ام ؟!!..

اما نتیجه ای نمیگیرم به جز اینکه :

هنوز نمیدونم کی داره راست میگه کی دروغ ؟!

هنوز یاد نگرفتم کی باید دوست داشته باشم کی باید متنفر باشم ؟!

هنوز نمیدونم کی دارم درست میرم و کی دارم اشتباه میکنم؟!

میترسم...

میترسم وقتی یاد بگیرم که دیگه خیلی دیر باشه . . . !

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط نینا و یارو  | 

 

هیچوقت حتا فکرشم نمیکردم.... یه روزی اونقدر دوست داشته باشم که نتونم بدون تو زندگی کنم ،

 نتونم یه لحظه دوریتو تحمل کنم ،

 شبا بدون فکر تو خوابم نبره!!!

 باورت میشه ؟؟؟

 من همونیم که به دوس داشتن تو فکرم نکرده بودم !

 برام فقط یه هوس بودی  !یه بچه بازیه دیگه!

 اما...

 چی شد ؟ چی شد.... که یهو اونهمه به هم نزدیک شدیم؟

چی شد که یه روزمون بدون هم نیمگذشت ؟

 مگه تو همونی نبودی که من برات فقط یکی از آدمای دورو برت بودم ومن...!

 من همونی نیستم که میگفتم دیگه دلمو دست هر کسی نمیدم ؟

همونی که وقتی از تهه دلت میگفتی دوسش داری بهت میخندید و میگفت : "من چندمین نفرم؟"

 اما...

حالا... حالا که من از" ته دلم "برای " اولین بار" دارم میگم:---- دوست دارم ---- باور کن عزیزم !

باور کن !

 

با تشکر خیلی زیاد از دوست عزیزم (س-م) !

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط نینا و یارو  |